تبلیغات
قلب سوخته
دوشنبه 4 آبان 1388

بارانی ام

   نوشته شده توسط: ستایش    

با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه ی توفانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آماده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیرزمانی است که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام


دوشنبه 4 آبان 1388

بیشتر از همه دوستت دارم .........

   نوشته شده توسط: ستایش    

نازنینم

 

 گفته بودی عشق ، اعتماد .. 

 

به عشقت اعتماد و اعتقاد خواهم داشت ... .

 

و عاشقانه برایت می نویسم ... .

 

تا بدانی که دوستت دارم ... .

 

و همیشه و همه جا با تو و یاد تو هستم ... .

 

تو بهتر از هر کس می دانی که عشقت در قلبم پایانی نخواهد داشت ... .

 

عشق ، اعتماد ، همین جاست ، بین من و تو ... .

 

نزدیکتر بیا تا نظاره اش کنی ... .


دوشنبه 4 آبان 1388

ای عشق واقعی

   نوشته شده توسط: ستایش    

 

چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است

 

چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود

 

بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است

 

چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای

 

من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی

 

تو هوای دلم را با طراوت کردی

 

زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم

 

پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم


پنجشنبه 23 مهر 1388

یاد باد آن روزگاران . ..

   نوشته شده توسط: ستایش    

یاد دارم که اجل بوسه مرگ داد  مرا
یاد آن بوسه ی     زیبای تو افتاد مرا
کاش    نمی گرفتم   آن لب را ز لبت
که اجل   نگیرد   هرگز از من یادِ مرا

یاد اون ابرهایی که از    دل من گذر می کرد
از غم    دوری    تو تا     سحر  گریه می کرد
یاد اون مزرعه ای که توی عطش می سوخت
بارون هم    واسه   گل و گلدون ناز می کرد

ما که تو را طبیب حال    خود ساختیم
حال زندگی را به   طبیب  جان باختیم
گر طبیب   حال   بیمار ما بود    پروانه
من خود را برایش چون شمع گداختیم

دیدار   یار را    به   قیمت  دنیا بپذیر
کشیدن   ناز را   به حرمت  یار بپذیر
اشک ام    چون   رود  سرازیر شود
اشک را به قدمت عشق دیروز بپذیر

    


پنجشنبه 23 مهر 1388

تو یک قطزه از خدایی

   نوشته شده توسط: ستایش    

تو همون بودی كه من خوابشو دیدم

تو همـونی كه میخوام براش بمیـرم

تو همـون فرشتـه ای از جنس آدم

تو واسم نشونه از خـدای عالـم 

تو همـونی كه تو خنده هام شریكی

توی درد و غصه هام واسم طبیبی

تو همـون رویای پاكی كه توی شبهای من بود

تو یه قطره از خـدایی

تو همون بودی و هستی كه میخوام براش  بمیرم

از خدا خواستم همیشه  پیش تو آروم بگیرم
  
تو واسم دنیای عشقی تو تموم لحظه هامی

تازه میشه روح و جونم وقتی كه توپا به پامی

از خـدا میخوام همیشه كه كنار تو بمونـم 

 شمع باش پروانه میشم تا كنار تو بسوزم

وقتی چشمات گریه میكرد آرزوم بود كه بمیرم

كاش بودم كنارت ای گل تا كه دستاتو بگیرم

 


پنجشنبه 23 مهر 1388

خیال بیهوده نباف

   نوشته شده توسط: ستایش    

خیال بیهوده نباف اگه اسیرِ دلمی
نگو منتظره   گرفتنِ بوسه از لبمی
خیال بیهوده نباف من که اسیرِت نمی شم


اگه بارونم    بشی من که کویرِت نمی شم
خیال بیهوده نباف حتی اگه فرشته ای
نگو   تموم کارامو   تو دفترت نوشته ای
خیال    بیهوده نباف   آب رو آتیش  نمی شم


اگه دریا هم بشی من که ماهیش نمی شم
خیال بیهوده نباف عمرت داره حروم میشه
شب   یلدا هم باشه یه وقتی تموم میشه


خیال  بیهوده   نباف شبها به یادت بخوابم
به آرزوی دیدنِ    لحظه ی   شادت بخوابم
خیال بیهوده نباف یه لنگه پا درِ    خونه ت باشم


یا چشم به راهه دیدنِ چهره ی دیوونه ت باشم
خیال بیهوده نباف رو صندلی میخ بشینم
موهامو از برقِ نگات   تو آیینه سیخ ببینم


خیال بیهوده نباف برات بشم ساز دهنی
من برقصم   با ادا .   تو هم برام باز بزنی
خیال    بیهوده   نباف که ازت جدا بشم
مثه قطره ی بارون از ابرِ نگات سوا بشم



سه شنبه 21 مهر 1388

رهایی

   نوشته شده توسط: ستایش    

لحظه مردن رسید

لحظه آزادی از هر قیدوبند

لحظه آزادی از هر بند وزندان کثیف

لحظه دوری گزیدن از پلیدیها و زشتیها وتلخیها وبدبختی ها

لحظه مردن رسید

مرگ آواز پرستوهای عاشق نیست

مرگ فریادی از اعماق وجود خسته وتنهاست

مرگ یک کوچ پر از اندوه وپر غوغا و شادیست

لحظه مردن رسید

دشمنان را خنده می آید به دل

دوستان را نیز یک اندوه بی معنی و

هر دو بر مزارمرده میگریند......


سه شنبه 21 مهر 1388

به تو دل بستم

   نوشته شده توسط: ستایش    

خدایا!

تنها هم صحبتم توهستی

تنها کسی که من دارم وبرایم می ماند ....

من بر سرسجاده زانو نزدهام یا در مسجد دست به دعا برنداشته ام....

من همین جا نشسته ام واز همین جا واز زیر آواز سنگین حرفهایم

تورا می خواهم....

خدایا!

هر جا از هر که دل کندم تو هستی تا به تو دل بندم و هر جا از بی کلامی

زبانم قاصر باشد تو برای شنیدن رو برویم نشسته ای و اکنون نیز

همچنین جا هستی و

من تو را حس میکنم گرمای وجودت زمینی نیست آری

توخدا هستی وخدایعنی همه چیز.....

ومن بیش از این حقیر خواهم بود اگر جزتوبه

دیگری وابسته باشم............

 

 

کارت پستالهای عشقولانه


سه شنبه 21 مهر 1388

آی عشق....

   نوشته شده توسط: ستایش    

  عشق ، به شکل آواز پرنده اس

عشق ، خواب یه آهوی رمنده اس

من ، زائری تشنه ، زیر باران

عشق ، چشمه آبی اما کُشنده اس

من ، می میرم از این آب مسموم

اما اونکه ، مرده از عشق ، تا قیامت ، هر لحظه زنده اس

من ، می میرم از این آب مسموم

مرگ عاشق ، عین بودن ، اوج پرواز یه پرنده اس

تو که معنای عشقی ، به معنا بده ای یار !

دروغ این صدا را ، به گور قصه ها بسپار !

صدا کن اسم مو ، از عمق شب ، از نقب دیوار!

برای زنده بودن ، دلیل آخرینم باش !

منم بذر فریاد ، خاکِ خوبِ سرزمینم باش!

طلوعِ صادقِ عصیان من ، بیداری ام باش!

عشق ، گذشتن از مرزِ وجوده

مرگ ، آغازِ راه قصه بوده

من ، راهی شدم نگو که زوده

اون کسی که ، سر سپرده ، مثل ما عاشق نبوده

من ، راهی شدم نگو که زوده

اما اونکه ، عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده ...

        


یکشنبه 19 مهر 1388

تفسیر عشق

   نوشته شده توسط: ستایش    

عشق پیوند دو روح است

رابطه عاطفی میان دو انسان است

زنجیری که دو قلب ستمدیده را به هم پیوند میدهد وبه سمت هم میکشد

عشق امتداد است

امتداد راهی بی پایان

عشق نهایت گذشت است

شکوه است در چارچوب زشتیها

زیباست در بند اسارت

جمال حق است در بند شهود

واین عشق است که شهد حیات است

اما افسوس اکنون که حیات در بند محدودیت است

عشق شهد نیست مائده وفاست در بند محرومییت

عشق تفسیر یک اشتباه است

اشتباهی بزرگ وفراموش نشدنی


یکشنبه 19 مهر 1388

فریبای عشق

   نوشته شده توسط: ستایش    

نگاهم را تا فراز فریبای خانه عشق می برم

آنجایی که بتوانم عمیق جذب نگاهت شوم

من از راهی دور دستی نزدیک با نگاهی مطمئن سوی تو می آیم

تویی که هر سجده ام برای توست

تویی که نه در نفس های تنهاییم بلکه در تمامی ثانیه های وجودم

تویی که همیشه مرهمی بر دردها وناله های نیلوفریم هستی

تو ای قصه گوی شبهایم

توی ای فریبای عشق

معبود من......

   

    

 


شنبه 18 مهر 1388

یاد تنهایی......

   نوشته شده توسط: ستایش    

به دیدارم بیا هر شب

 

در این تنهایی تنها وتاریک خدا مانند

دلم تنگ است....

بیا ای روشنی ای روشن تر از لبخند

دلم تنگ است.....

بیا بنگر چه غمگین غریبانه

در این ایوان سر پوشیده واین تا لاب مالامال

دلی خوش کرده ام با این نیلوفر آبی واین تالاب مهتابی

شب افتاده است ومن تنها وتاریکم

ودر ایوان تالاب من

دیریست در خوابند

پرستوها وماهی ها وآن نیلوفر آبی بیا ای مهربان من

بیا ای یاد تنهایی....


جمعه 17 مهر 1388

تقدیم به بهترینم

   نوشته شده توسط: ستایش    

وقتی مشی نیاز من گر نباشی پیش من

اشکای چشمامو ببین که میریزه به پای تو

بازم که بی قرارمو دلواپس نگاه تو

تموم هستی منی بمون همیشه پیش من

اگر شدم عاشق تو نذار که بی تاب بمونم

لالایی شبام تویی نذار که بی خواب بمونم

دارم برات شعر میخونم شاید بیادم بمونی

فقط یک چیز ازت میخوام همیشه عاشق بمونی

دوستت دارم خیلی کمه ولی جز این چیزی نبود

واژه هارو ولش کنیم عشقمو از چشام بخون


پنجشنبه 16 مهر 1388

رهگذر عشق

   نوشته شده توسط: ستایش    

یادم باشد که زیبایی های کوچک رادوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد


سایت تبادل لینک خودکار